دو زن قابل ستايش
 
فريدا کاهلو(Frida Kahlo)
 
فريدا  نقاش و انقلابي معاصر مکزيکي است .يک سانحه مسير زندگي او را به کلي دگرگون ميکند و تا پايان عمر کمش، اثرات عميقي بر زندگي او ميگذارد.
در واقع از 18 سالگي ، در پي تصادفي هولناک که او را بر بستر بيماري کشاند و باعث   فلجي او شد، معشوق جوانش ترکش کرد، مصمم‌تر ميشود، به نقاشي رو مي‌آورد ،و نقاشي را شروع مي کند.
بر اثر اين تصادف رانندگي ، ستون فقرات فريدا شکست و بدن او به شکل جبران ناپذيري دچار انواع شکستگيها و جراحتها ، به فلج شدن دائم او و ضعف کامل قواي بدني او منجر شد.
او با وجود معلوليت جسمي دل به ديه‌گوي نقاش، کمونيستي که بيش از 20 سال از او بزرگتر است ميبازد که ابتدا مربي و سپس همسرش ميشود. يکي از بزرگترين آرزوهاي فريدا آوردن فرزندي از شوهرش بود که به سبب نقص بدني چند بار به سقط جنين انجاميد و با وجود عملهاي بسيار هرگز به آرزوي خود دست نيافت.او همه احساس خود را از اين غم بزرگ در تابلوهاي زيباي نقاشي اش روي بوم تصوير کرد.
فريدا تقريبا همه زندگي خود را با قلم مو روي بوم نقاشي به تصوير کشيد. اين نقاشيها که دربردارنده پرتره هاي گوناگون از خود نقاش است، به دليل جزئيات آناتوميک و نحوه به کارگيري رنگها آشکار کننده تمام اححساس و انديشه فريداست.
هنر او زاييده جراحتهاي جسمي اش بود .هر چند هرگز  آن تصادف مرگبار را نقاشي نکرد .
هيدن هيپرا داستان زندگي فريدا را در قالب کتابي خواندني ، شرح داده است. در اين کتاب آمده است:"فريدا مردن را زندگي کرد. او با وجود دردهاي جسمي ، سرشار از اميد و نشاط بود. او از رنجهاي بدنيش همواره با طنزي تلخ ياد ميکرد. فريدا هرگز اجازه نداد جراحتهاي جسمي و بدنيش بر روحيه سالم و سرشار از قريحه و هنر او سلطه پيدا کند.در لحظات پاياني زندگيش در حالي که بيش از سي سال نداشت به شوهرش گفت که اميدوارم مردن هم لذتبخش باشد..."
 
________بخش دوم:___________
هلن کلر
هلن كلر در بيست و هفتم ژوئن سال 1880 در تاسكامبيا كه شهر كوچكي در قسمت جنوبي آلاباما در كشورآمريكا مي باشد به دنيا آمد.او در نوزده ماهگي دچار تب سرخ شده و به خاطر بيماري شديد، قبل از 2 سالگي از حس بينايي،شنوايي و نيز قابلييت تکلم محروم شد.و حتي حس شامه خود را ازدست داد.
او الگوي کم نظيري است از کسي که توانست معلوليت هاي جسماني خود را متحول سازد.
زندگي او كه حتي توانايي بيان كلمه اي را نداشت با ظهور آموزگاري به نام "آن مانسفيلد ساليوان"در روز سوم مارس 1887 كه هفت سال بيش نداشت دگرگون شد.
با آموزشهاي هميشگي و جسورانهء آن ساليوان ، هلن نه تنها خواندن ،نوشتن و صحبت کردن را آموخت،بلکه توانست از کالج هم فارغ التحصيل شود.
به انضمام چندين مقاله،کتاب و بيوگرافي در انجمن نابينايان آمريکا و نيز انجمن نابينايان خارجي به عنوان يک عضو دائم فعاليت مي کرد.او همچنين در خيلي از کشورهاي دنيا سخنراني نمود و جوائز بزرگي به وي اعطا شد.ايمان،اشتياق و خوش بيني او در رويارويي با معلوليت،تأثيري بسزا در تمامي احساسات او داشتند.
 
سخناني از او:
"خدايم را به خاطر معلوليت هايم شکر گزارم،چرا که به وسيلهء آنها بود که توانستم خودم ،تواناييهايم و خالقم را بشناسم"
"کسي که به خورشيد مي نگرد تاريکي ها را نمي بيند.به خوبيهاي مردم فکر کنيد تا بديهاي آنان را نبينيد"
"بهترين و زيباترين چيز هاي جهان را نه مي توان ديد و نه مي توان لمس کرد...اينها در دل احساس مي شوند"
" وقتي دري از خوشبختي به روي آدمي بسته مي شود دري ديگر از شادي و موفقيت به روي آدمي باز مي شود. ولي اشکال در اين است که ما آنقدر به در بسته نگاه مي کنيم که درهاي باز شده را نمي بينيم. "
"شادکامي نه از برون که از درون فرا مي رويد.شادکامي ان نيست که مي بينيم و لمس ميکنيم و يا چيزي که ديگران برايمان انجام مي دهند و شادمان مي سازد شادکامي ان اسن که ما مي انديشيم حس مي کنيم و انجام مي دهيم نخست براي ديگر هم نوعان و سپس براي خود."
"شادي آتش مقدسي است که ما را گرم و ذکاوت ما را روشن نگاه مي دارد. "
"بسياري از مردم وقتي به ايشان مي گويم من سعادتمندم.متعجب مي شوند.مردم فكر مي كنند نقصي كه در حواس من است بار سنگيني است روي ذهن من كه همواره مرا به سنگ ياس بسته است.ولي به عقيده من رابطه سعادت با حواس پنجگانه خيلي ضعيف است. .
اگر ما در ذهن خود چنين تصور كنيم كه دنيا آغازي و انجامي ندارد و زندگي بي ثمر است البته هر قد چشمان باز داشته باشيم باز هم جهان را تيره و ظلماني مي بينيم.ولي اگر معتقد باشيم جهان پيرامون ما و آن خورشيد و ماه و ستارگان بالاي سرمان همه براي تمتع ما و سعادت و خوشبختي ما خلق شده اند خود اين اعتقاد دلهاي ما را آكنده از شعف مي سازد.زيرا روح ما از تصورات مثبت.احساس وجد مي كند و ما در آن حال خيال مي كنيم آنهمه خوبي و حتي خالق آن هستيم.حقيقت اين است كه اگر فكر كنيم و عقيده داشته باشيم كه وجود ما در دنيا به قصد و هدف مطلوب بزرگي است و ما ارزشي بالاتر از اين حيات مادي داريم.جهان و جهانيان در نظر ما عزيز و محترم خواهند شد و همه چيز پيش ما خوب و زيبا جلوه خواهد كرد.
ممكنست كساني از من بپرسند:آيا از يكنواخت شدن اشيائي كه لمس مي كني خسته نمي شوي و اينكه اختلاف تاريكي و روشني را درك نمي كني دلت نمي گيرد و آيا روزها براي تو همه يكسان نمي گذرند؟پاسخ من اينست نه روزهاي من همه با هم فرق دارد و حتي پيش من اين ساعت با ساعت ديگر فرق دارد.من با حس لامسه تمام تغييراتي را كه در هوا رخ مي دهد احساس مي كنم و يقين دارم كه روزها همانقدر پيش من با هم مختلف است كه ديگرا احساس مي كنند.با اين تفاوت كه ديگران به ديدن آسمان عادت كرده اند و زيبايي آن را ديگر درك نمي كنند ولي در من در خيال خود بهترين آسما نها را دارم.در بعضي از روزها نور خورشيد به دفتر كار من مي تابد و من در آنحال احساس مي كنم كه تمام مسرات زندگي در هر يك از اشعه خورشيد جمع شده است.آيا شما هم از آفتاب اينقدر احساس سعادت مي كنيد؟ روزهاي ديگري هم كه باران مي بارد احساس مي كنم سايه اي بر من گسترده شده و عطر زمين مرطوب در همه جا پراكنده گشته است.در روزهاي خواب آور تابستان گرمي هوا مرا به باغ و بوستان دعوت مي كند به اجابت اين دعوت در زير چتر خود در گلزار مي نشينم و خيال گلهايي كه زنبور عسل عطر آنها را مي مكد دلمرا غرق شعف مي سازد.در ساعات كار چنان مشغولم كه خود را فراموش مي كنم.در ساعات فراغت با شعرا و نويسندگان مشغول مي شوم.چگونه انتظار داريد مادام كه دوستاني مانند كتاب دارم از زندگي خسته شوم؟در هر يك از لرزشهايي كه از طريق اشياء بر من دست مي دهد معاني گونا گون نهفته است و احساسات ديگري است كه ميان من و مردم ارتباط را پيوند مي دهد.احساس شور و غوغاي نيويورك در ر.وح من توليد نشاط مي كند و سگ دانماركي زيباي من بهترين راهنماي من است.حس شامه مهمترين و قيمتي ترين مايملك من در زندگي روزانه است.هوا مملو از عطرهاي مختلفي است كه به كمك آنها اماكن و اشياء مختلف را تشخيص مي دهم.من عطرهايي را احساس مي كنم كه هيچ لفظي را نمي تواند معاني آن را اداء كند.حس شامه براي من مثل دوست دانا و مهربانيست كه از همه چيز برايم گفتگو مي كند.از هوا هنگام باران.از بوستان هنگام چيدن علف يا غرس درختان.از خيابان هنگام عبور اتومبيلها و حتي از ساختمانهاي بناهاي جديد و شكل و رنگ گلهاي مختلف برايم تعريف مي كند.من عاشق شهر بئدم اگر از با حس لامسه و رائحه چيزي از آن نمي فهميدم.ولي از ازدحام نيو يورك گاهي به حدي است كه خسته ام مي كند بوهاي بدي كه از زير زمينها و كارخانه ها و جاهاي تنگ و گرفته متصاعد است از شهر بيزارم مي سازد.دلم مي خواهد در فضاي خلوت دهات گردش كنم و در خيابانهاي بي خطر دهكده با بچه ها بدوم و با آنان همبازي شوم.روزگار من به خوشي و سعادت مي گذرد زيرا من دوستان خوب و كارهاي سرگرم كننده زيادي دارم كه انجام دهم و آنها برايم رضايت بخش هستند.هيچ وقت به نقص و عيب حواس پنجگانه خودم فكر نمي كنم و هر باري كه هم درباره اش مي انديشم هركز غصه نمي خورم.شايد گاهي حالتي شبيه به آرزو و تمنا در من پيدا شود ولي اين احساس شبيه به گذشتن نسيمي از ميان اوراق گل است.نسيم بر گل مي وزد و مي رود و ميرود و گل راضي و خشنود مي شود. "

نظرات ديگران درباره هلن:
ويليام جيمز: هلن هر چه بود و هست  ، بايد گفت يک نعمت خدادادي بود.
ليستر هيل: او به زندگي خود ادامه خواهد داد چون براي مردن به دنيا نيامده است. روح او به حياتش ادامه ميدهد، حداقل تا زماني که مردم توانايي خواندن دارند و ميتوانند داستان زني را روايت کنند ، نشان داد هيچ مرز و محدوديتي براي شجاعت و نيروي ايمان وجود ندارد.
/ 0 نظر / 6 بازدید